بررسی فصل اول سریال La Casa de Papel / Money Heist

0

سریال اسپانیایی زبان La Casa de Papel که با نام «سرقت پول» هم شناخته می‌شود، طرفداران پروپاقرصی پیدا کرده و یکی از سریال‌هایی است که شاید نمره IMDB آن، هر مخاطبی را برای تماشایش وسوسه کند. جذابیت‌های داستانی سریال Money Heist را انکار نمی‌کنم، اما بهتر است فریب نمره بالا و تعریف و تمجیدهای فراوان را نخورید! این سریال مجموعه‌ بی‌نظیری از ضعف‌های اساسی در فیلمنامه و شخصیت‌پردازی است که نقاط قوت آن را کم‌رنگ کرده است. در ادامه بررسی سریال همراه ما باشید.

محل تبلیغات شما

محل تبلیغات شما

با اینکه La Casa de Papel با ایده‌ای خوب شروع می‌شود و این نوید را ‌می‌دهد که دنباله‌رویِ کلیشه‌های رایج ساب ژانر نخواهد بود، اما با مشکلاتی مواجه می‌شود که هرگز از دید یک بیننده حرفه‌ای پنهان نمی‌ماند. وقتی که درباره مشکلات این مجموعه صحبت می‌کنیم، اولین موضوعی که حسابی روی اعصاب است، خراب شدن عمدی و تدریجی ایده‌ای است که در ابتدا جذاب به نظر می‌رسد. فصل اول در ۱۳ قسمت پخش شده و همان ایرادِ مشترک اکثر سریال‌های ۱۳ قسمتی نتفلیکس، در اینجا هم دیده می‌شود. داستان فصل اول، آنقدر مستحکم نیست و ابداً محتوای کافی و از آن مهم‌تر توانایی لازم برای به تصویرکشیده شدن در این تعداد قسمت را ندارد. به همین دلیل، نویسنده به شکلی تعمدی، پلات هول‌هایی غیرمنطقی را در طول داستان به وجود می‌آورد که شخصیت‌های اصلی به‌ویژه پروفسور باید برای تصحیح آن‌ها اقدام کنند. هر زمان هم که از پلات هول خبری نیست، شاهد گفت‌وگوهایی میان اعضای گروه هستیم که بسیار بی‌اهمیت و خسته‌کننده به نظر می‌رسد.

داستان درباره یک گروه سارق است که هریک به دلایلی شخصی، به نقشه سرقت ضراب‌خانه ملی اسپانیا ملحق شده‌اند تا افراد حاضر در آن مکان را گروگان گرفته و هرچقدر دلشان می‌خواهد اسکناس چاپ کنند. آن‌ها مغز متفکری پیروی می‌کنند که خود را «پروفسور» می‌نامد و از پشت صحنه، همه چیز را هدایت می‌کند. پنج ماه قبل از سرقت، پروفسور همه آنان را در مکانی گردهم می‌آورد تا نقشه را مفصل برایشان بگوید و همه چیز بر اساس پیش‌بینی و انتظارات عملی شود. این شخصیت که قرار است مغز متفکر داستان باشد و هیچ‌کس روی دستش بلند نشود، در طول سریال همواره به دنبال جمع کردن خراب‌کاری خودش یا یکی از اعضای گروه است. او ادعا می‌کند که سال‌ها روی نقشه‌اش فکر کرده و وقت گذاشته اما برخی از بدیهیات را نادیده می‌گیرد. نخستین درخواست پروفسور از اعضای گروهش این است که اطلاعات شخصی یکدیگر و اتفاقاتی که در زندگی برایشان افتاده، برای یکدیگر فاش نکنند و از آن مهم‌تر وارد رابطه عاشقانه نشوند. (که دقیقاً برعکس این اتفاقات و طبعاً به خطر افتادن نقشه را شاهد هستیم) به نظر می‌رسد همان‌قدر که پروفسور در برنامه‌ریزی برای یک سرقت بی‌سابقه باهوش است، در فهم و درک روابط اجتماعی انسان‌ها نیست. او اولین قانون نقشه‌اش را با جمع کردن تعدادی آدم دور هم، آن هم به مدت پنج ماه زیرپا می‌گذارد. اما این آخرین اشتباه مغز متفکر به شمار نمی‌رود، این فقط نشانه‌ای از غیرمنطقی‌ترین اتفاقاتی است که در قسمت‌های بعدی می‌بینیم.

سریال Money Heist که نتفلیکس پخش آن را بر عهده گرفته، ایده‌ی بسیار خوبی دارد که به همین دلیل قطعاً بسیاری را به سوی خود جذب کرده است اما در مباحث مهم‌تری از جمله شخصیت‌پردازی و روایت داستان، یکی از ناپخته‌ترین و ضعیف‌ترین سریال‌هایی است که تماشا کرده‌ام. «سرقت پول» مملو از داستانک‌های غیرضروری و احمقانه است که بدون صدمه زدن به داستان اصلی، قابل حذف هستند. به نظرم این مجموعه می‌توانست با تعداد قسمت‌های کمتر و در قالبی جمع‌وجورتر تولید و منتشر شود. از نقطه آغاز تا پایان، شاهد سیر نزولی و فرو رفتن آن در باتلاقی هستیم که با گذشت زمان، عمیق‌تر می‌شود و این مجموعه‌ را به درون خود می‌کشند.

*در ادامه بررسی، بخش‌های مهمی از داستان فصل فاش می‌شود. 

داستان اصلی سریال Money Heist که نیاز به توضیح ندارد، اما اشتباه سازندگان که دلیلی غیر از کش دادن داستان تاجای ممکن نداشته، وارد کردن خرده داستان‌هایی به ماجرا است که اکثرشان نه عقلانی هستند و نه در توسعه شحصیت‌ها نقشی دارند. سازندگان به شکلی کاملاً خراب‌کارانه و عمدی، هر یک از شخصیت‌ها را به اشتباه و انجام کاری غیرمنتظره (برخلاف نقشه) وامی‌دارند تا اپیزودهایشان به صحبت‌های حوصله‌سربر چند نفر خلاصه نشود. برای مثال، خرده داستانی مربوط به خودروی سارقان داریم که پلیس‌ها به نحوی از وجودش باخبر می‌شوند. قرار بوده هلسینکی، یعنی همان شخصی که نماینده آدم بی‌مغز اما قدرتمندِ گروه (از نظر فیزیکی) است، این خودرو را نابود کند تا احیاناً دست پلیس‌ها نیفتد! خب، او این کار را نکرده است، حالا اینکه پروفسور چرا به چنین آدمی اطمینان کرده و شخصاً کار را به سرانجام نرسانده، جای سوال دارد. (بنابراین پروفسور، آدم‌هایی که استخدام کرده به درستی نمی‌شناسد) بدن ترتیب خود او مجبور می‌شود به اوراقی ماشین‌ها برود و آثار انگشت را محو کند که این خودش، باعث ایجاد مشکلات بیشتری می‌شود و چهره هوشمندترین آدم داستان، به همین راحتی لو می‌رود. و ای کاش همه چیز به همین جا خلاصه می‌شد و سریال به اتمام می‌رسید، اما در کمال تعجب پروفسور راهی پیدا می‌کند تا کارگر اوراقی را آن هم در همان لحظه‌ای که در مقر پلیس، در حال چهره‌نگاری است، تهدید کند و ماجرا به همین سادگی ختم بخیر شود! (در همان لحظه به طرز عجیی، هیچ پلیسی در کنار آن کارگر نیست و او به راحتی چهره را پاک می‌کند، مثل اینکه نزم‌افزار نیروی پلیس، هیچ گزینه‌ای برای بازگرداندن تصویر ندارد!) در ادامه، بخش چهره‌نگاری عملاً به فراموشی سپرده می‌شود که جای تعجب دارد و البته، همان طور که گفتم دلیلی جز کش دادن فصل اول نداشته است.

بررسی سریال Money Heist

همین ماجرا درباره شخصیت «برلین» هم اتفاق می‌افتد. برلین هم ضعف‌هایی دارد اما شاید یکی از کاریزماتیک‌ترین آدم‌های سریال باشد. او نمونه‌ی یک آدم خشک، متکبر و خودشیفته است که همیشه لباس‌های رسمی و اتوکشیده به تن کرده و حس خودبرترپنداری را بسیار عالی به بیننده منتقل می‌کند. پرفسور هم رهبری عملیات را به او سپرده و تاکید داشته که هیچ یک از گروگان‌ها نباید کشته شوند (چراکه در صورت کشته نشدن گروگان‌ها، افکار عمومی دیدگاه بدی نسبت به سارقان پیدا نمی‌کند)، با این حال برلین دستور قتل را می‌دهد و یکی دیگر از سارقان (دنور)، آن را در مورد یک زن حامله اجرایی می‌کند (در واقع او را مخفی می‌کند)، پس باز هم پروفسور اعضای گروهش را نمی‌شناسد و به‌درستی درباره‌شان تحقیق نکرده است! بنابراین در آن پنج ماه آموزشی، آیا همه در حال خوردن و خوابیدن بوده‌اند یا اینکه در حقیقت نقشه‌ای وجود داشته است؟ بله، نقشه‌ی دقیق پروفسور که سریال سعی می‌کند آن را به‌شدت نبوغ‌آمیز و فراتر از حد تصور بیننده نشان دهد، دچار مشکل می‌شود، آن هم فقط توسط اعضای گروهِ سارقان و نه شحص دیگری. اعضای دیگر مانند «توکیو» و «ریو» یعنی دو شخصیت افتضاحی که از قضا به هم علاقه‌مند هستند، از همان قسمت نخست مشکل‌آفرین می‌شوند و قادر نیستند طبق نقشه پیش بروند. آنقدر سطحی هستند که حتی نمی‌توانند دل مخاطب را هم بدست بیاورند!

در سوی دیگر، پلیس‌ها را داریم که افسری به نام «راکل» آن‌ها را هدایت می‌کند. راکل همانند بیشتر شخصیت‌های سریال، آدم مشکل‌داری است که فقط برای گرفتن تصمیمات بد و نابخردانه، وارد خط داستان شده است. او تقریباً در هر قسمت، یک تصمیم فاجعه‌بار می‌گیرد که صلاحیت او را برای هدایت عملیات زیر سوال می‌برد. از طرفی به مشکلات شخصی او با همسر سابقش هم پرداخته شده و در طول سریال بارها به آن اشاره می‌شود. راکل مخاطب را در نقش پلیسی باهوش که باید رقیب اصلی پروفسور باشد و او را از طریق نقشه‌ای زیرکانه شکست دهد، قانع نمی‌کند. در عوض، پروفسور سعی دارد از طریق رابطه‌ای عاشقانه به او نزدیک شود و از تحقیقات پلیسی سردرآورد! این آشنایی در بحبوحه‌ی یک گروگان‌گیری بی‌سابقه که مرکز توجه رسانه‌ها شده، بسیار غیرمنطقی است، هم راکل را از رسیدگی به عملیات دور می‌کند و هم باعث می‌شود پروفسور نتواند وضعیت درون ضراب‌خانه را کنترل و اعضای گروهش را هدایت کند.

سریال Money Heist می‌توانست بسیار موفق‌تر از این باشد، البته در صورتی که مخاطبانش را موجوداتی بی‌مغز تصور نمی‌کرد و به‌جای قرار دادن برخی شخصیت‌های بی‌خاصیت و خرده داستان‌های دست و پاگیر، تمرکز را روی سرقت بزرگ از ضراب‌خانه قرار می‌داد. این اثر ارزش کافی برای وقت گذاشتن ندارد و فقط می‌شود با تعداد کمی از شخصیت‌هایش همذات‌پنداری کرد. در حقیقت، سعی دارد مخاطب را به طور مداوم در هیجان و تعلیق قرار دهد اما گاهی اوقات این موضوع به‌شدت کیفیت آن را خدشه‌دار کرده است.

توجه: کپی‌برداری و هرگونه استفاده از مطالب، فقط در صورت ذکر نام و لینک مطلب مجاز است. در غیر این صورت شامل پیگرد قانونی می‌شود
منبع آی پیرامید
مطالب مرتبط

بخش دیدگاه‌ها

avatar