ملکه دیوانه : تصمیم صحیح نویسندگان یا خیانت به شخصیت دنریس؟

سریال Game of Thrones رو به پایان است اما آن‌طور که از شواهد پیداست، طرفداران مجموعه هیچ‌وقت تا این حد با هم اختلاف نظر نداشته‌اند. آخرین و جنجالی‌ترین فصل این سریال محبوب، موجب نارضایتی عده قابل توجهی از مخاطبان شده اما دسته‌ی دیگری همچنان در حال دفاع از عملکرد آن هستند. بعید نیست این اختلافات مجازی پس از پخش قسمت ششم به اوج خود برسند. شورانرها یعنی دیوید بنیاف و دی. بی. وایس گفته بودند که سه لحظه بسیار مهم و شوکه‌کننده در سریال وجود دارد که یکی از آن‌ها در انتهای فصل پنجم است. بنابراین می‌توان حدس زد که منظورشان چیزی نبوده جز توئیستی که دنریس با تبدیل شدن به ملکه دیوانه ایجاد کرد. در این مقاله می‌خواهیم همین موضوع را بررسی کنیم، آیا تمام نشانه‌ها خبر از چنین اتفاقی می‌دانند، یا اینکه طرفداران بیشتر بخاطر از دست رفتن شخصیتِ محبوبشان و برآورده نشدن باورها و انتظاراتشان، ناراضی هستند؟ در ادامه همراه وبسایت آی پیرامید باشید.

تبلیغات و رپورتاز آگهی با قیمت مناسب - کلیک کنید

بهبود سئوی سایت شما

با نگاهی به تمام فصل‌های سریال می‌توان نشانه‌های بارزی از تبدیلِ تدریجی شخصیت محبوب داستان به بزرگ‌ترین خبیث آن یافت. همواره غرور، جاه‌طلبی و خشونت در رفتار دنریس نمایان شده است اما او در عین حال، مهربان، دلسوز و الهام‌بخش بود. اصلاً بعید نیست که با انتشار رمان‌های جدید جرج آر. آر. مارتین شاهد چنین اتفاقی باشیم. به نظر می‌رسد مهم‌ترین اتفاق اپیزود «ناقوس ها» که طرفداران را متفرق کرده، بخشی از طرح و نقشه‌ای است که مارتین به شکلی دیگر به آن خواهد رسید. مطمئناً از این نویسنده برمی‌آید که قهرمان داستانش را با چرخشی غیرمنتظره، تبدیل به آنتاگونیست ماجرا کند. اجازه دهید در ادامه مروری داشته باشیم بر اعمال دنریس تارگرین. بیاید از فصل 1 تا 8 را زیر ذره‌بین قرار دهیم، شاید سال‌های زیادی که از پخش سریال می‌گذرد، باعثِ گم شدن برخی حوادثِ داستان در گوشه‌ی تاریکی از ذهنمان شده باشد.

 

دیوانگی در تارگرین‌ها موروثی است؟

اریس دوم شاه دیوانه

تاریخچه‌ی اعمال دیوانه‌وار و جنو‌ن‌آمیز در این خاندان، به زمانی بسیار قبل‌تر از تولد مادر اژدهایان برمی‌گردد. برخی عقیده دارند که این اعمال، در خونِ تارگرین نهفته است. حالا مشخص نیست که به دلیل سال‌های متمادی ازدواج درون‌خانوداگی، این اتفاق افتاده و ژن معیوب نسل به نسل منتقل شده یا اینکه دلیل آن، جادویی کهن است که در وجودشان نهفته است. اعضای خاندان تارگرین، معمولاً تمایل به کارهای دیوانه‌وار دارند. آخرین نمونه قبل از دنریس، پدر او یعنی اریس دوم ملقب به «شاه دیوانه» است. در فصل سوم جیمی لنیستر، داستانی درباره سادیسم و وضعیت روانی اریس دوم تعریف می‌کند:

او دوست داشت سوختن مردم را تماشا کند و شاهد تیره شدن پوستشان، زخم شدن و ذوب شدن آن روی استخوان‌هایشان باشد. او لردهایی را که خوشش نمی‌آمد، می‌سوزاند. دستانی که از او تبعیت نمی‌کردند، می‌سوزاند. هرکس که علیه او بود در آتش می‌سوخت. – جیمی لنیستر

در تاریخ تارگرین‌ها آمده که یکی از آن‌ها، وایلدفایر را به خودش خوراند چراکه تصور می‌کرد با این کار به یک اژدها تبدیل می‌شود. سپت بیلور در کینگزلندینگ، به نام شاه بیلور اول تارگرین نام‌گذاری شده است، یعنی فردی که متقاعد شده بود غذا، چیزی گناه‌آلود است. حتی ویسریس (برادر دنریس) هم نشانه‌های واضحی از دیوانگی داشت و هرسه نفر هم بخاطر اشتباهات‌شان فوت کردند. خود دنریس هم نشان داد که این موضوع در خانواده، اتفاقی نیست و نسل به نسل به شکلی دیگر تکرار می‌شود. ملکه دیوانه یک شبه به وجود نیامده، بلکه سلسله‌ی واضحِ حوادث (در کنار ژنتیک یا جادو!) موجب شکل‌گیری چنین شخصیتی شده است.

 

مرگ ویسریس

ویسریس و دنریس تارگرین

یکی از دلایلی که خود شورانرها و برخی طرفداران برای اثبات ادعایشان درباره دنریس مطرح می‌کنند، زمانی است که کال دروگو در فصل اول، طلاهای مذاب شده را روی سرِ ویسریس می‌ریزد و تاج طلایی که وعده داده بود، تقدیمش می‌کند. آقای دیوید بنیاف ناراحت نشدن دنریس از مرگِ وحشتناک برادرش و نحوه واکنش او را دلیلی ابتدایی برای آنچه می‌داند که در «ناقوس ها» اتفاق افتاده است. در اینجا بنیاف از واژه «دشمن» استفاده می‌کند و به‌درستی اعلام می‌کند که دنریس در مواجه با دشمنانش سنگدل است. این «دشمن» را نگه دارید، تا در ادامه بگویم که چرا استدلالِ بنیاف صحیح نیست. درباره کدام برادر حرف می‌زنیم؟ ویسریس تارگرینی که هرگونه سوءاستفاده، تحقیر و سرزنش را بر دنریس روا می‌دانست. او به دنریس گفته بود که اگر کال دروگو برایش بجنگد، اجازه‌ی تعرض هزاران دوتراکی به او را خواهد داد! حالا دنریس چرا باید برای چنین برادری دل بسوزاند و در فراغش اشک بریزد؟ اتفاقاً مرگ ویسریس، یک جرقه‌ی بزرگ در ذهن دنریس زد، او متوجه شد که برادرش «اژدهای واقعی» نیست، چراکه اژدها با آتش و مواد داغ نمی‌سوزد. همان‌جا اندیشه‌ی تقدیر به سراغ دنریسِ جوان آمد و نگاه متعجبش به آن اتفاق، دلیلی جز این ندارد. سال‌ها بعد با ورود به وستروس این «تقدیر» به چالش کشیده می‌شود اما دنریس سعی دارد به هرنحوی که شده، آن را محقق کند، حتی اگر به خاطرش چیزهای مهم‌تری مانند عشق و اعتماد اطرافیانش را از دست بدهد.

 

دنریس همیشه قدرت را در خدمتِ تقدیر می‌داند

سریال Game of Thrones

کالیسی پس از فتح مرین، انتقام 163 برده‌ای که توسط اربابان به صلیب کشیده بودند گرفت. او دستور داد همین تعداد از اربابان و اشراف‌زادگان را به صلیب بکشند. این موضوع شاید سنگدلی دنریس را نمایان کند اما سنگدلی در مقابل چه کسی؟ مردم عادی یا دشمنان مردم که سال‌های آزگار آن‌ها را به بندگی درآوردند؟

زمانی که اربابان برده‌دار، پیمان صلح را شکستند و نیروهایشان را به مرین آوردند (فصل 6)، یادتان هست؟ دنریس در اینجا نشان داد که در صورت نیاز چقدر می‌تواند بی‌رحم باشد. در نهایت تیریون او را قانع کرد روش دیگری را امتحان کند اما بد نیست مروری بر سخنان او داشته باشیم:

اربابان را اعدام خواهم کرد. ناوگان آن‌ها را به آتش خواهم کشید. تا آخرین نفرِ سربازانشان را می‌کشم و شهرهایشان را به کثافت بازمی‌گردانم. نقشه‌ی من این است. – دنریس تارگرین

خب این موارد فقط می‌توانند اثباتی بر سنگدلی دنریس طوفان‌زاد باشند اما آیا او می‌توانست بدون قدرت‌نمایی، از پس اربابان طمع‌کاری که هرلحظه می‌خواستند او را نابود کنند، برآید؟ مسلماً پاسخ یک «نه» بزرگ است. تنها راه مقابله با اربابان، انجام رفتاری همانند خودشان است. گاهی اوقات برای برقراری عدالت، باید تصمیم‌های بزرگی گرفت، دنریس هم سعی کرد همان مجازاتی را برای اربابان در نظر بگیرد که خودشان بر سر مردم آورده بودند.

او می‌تواند بی‌رحمِ مطلق باشد اما واکنش‌اش تا حد زیادی به طرف مقابل وابسته است. مثلاً در فصل هفتم، این فرصت به رندال تارلی و پسرش داده شده تا تسلیم شوند و زنده بمانند، اما آن‌ها تصمیم دیگری گرفتند و سوختند. این هم می‌شود یک نشانه‌ی کوچک دیگر در روند تبدیل دنی به ملکه دیوانه . اما این شخصیت، قبل از این هم بارها از آتش برای سرکوب کردن دشمنانش بهره گرفته بود. اگر یادتان باشد، دنریس واس دوتراک را به همراه کال‌های درونش سوزاند و خودش مانند یک الهه از آن مکان بیرون آمد، در مقابل دوتراکی‌ها ایستاد و منتظر ماند برایش تعظیم کنند. پس او در گذشته هم از «قدرت و ترس» استفاده کرده است. آیا همه‌ی افرادی که در اپیزود «ناقوس‌ ها» خاکستر شدند، ادعای دشمنی با دنریس را داشتند؟ شاید مردم در وقایع این سریال، نقش چندانی نداشته باشند اما در اینجا دنی حس می‌کند که وستروسی‌ها بزرگ‌ترین مانع در رسیدن او به تقدیر هستد. آن احترام و تبعیتی که در دوتراکی‌ها و آنسالید به چشم می‌خورد، ندارند. هدف دنریس قبل از اینکه درباره برچیدن حاکمان مستبدی مانند سرسی باشد، رساندش خودش به آن تقدیری است که در تمام زندگی‌اش حس می‌کرده و حاضر است هر بهایی را بپردازد. اما ارزش داشت که برای چنین هدفی، دست خود را به خون هزاران کودک و زن آغشته کند؟

عشق، ترس و تنهایی

دنریس ملکه دیوانه

«یک تارگرینِ تنها در دنیا، چیز وحشتناکی است» این سخن را از زبان ایمون تارگرین در فصل پنجم شنیدیدم. تنهایی و احساس بی‌قدرتی، همان محرک لازم برای تحول یک انسان درستکار به اهریمن است. دنریس همواره شاهد مرگ عزیزانش بوده، کال دروگو، فرزندش، جوراه و میساندی، همگی باعث شدند که دنریس یک تارگرینِ تنها باشد. از همه مهم‌تر اینکه دو اژدهای او که همانند فرزندانش بودند، از بین رفتند. او حکومت را سرنوشت خود می‌داند، اکنون یک نفر دیگر پیدا شده که تا دیروز حرام‌زاده‌ی شمال بود و امروز وارث حقیقی تاج و تخت. اینکه تیریون و واریس به عنوان دو مشاور ملکه، او را به صورت مداوم ناامید کرده‌اند، در نوع خود باعث بی‌اعتمادی او به اطرافیانش و حس تنهایی شده است.

یک تارگرینِ تنها در دنیا، چیز وحشتناکی است. – ایمون تارگرین

هنگامی که دنریس به شهر یونکای رفت، مردم او را بالا بردند، روی دست‌هایشان قرار دادند و «میسا» (به معنای مادر) صدایش کردند. هنگامی که به مرین رسید، مردم به طور خودجوش بر علیه اربابان ظالمشان قیام کردند و دروازه‌های شهر را به روی او و نیروهایش گشودند. مطمئناً در این شرایط، دنی هم چهره‌ی دلسوز، باوقار و الهام‌بخش خود را به مردم نشان می‌دهد. او عاشق این است که مردم عاشقش باشند اما چنین عشقی را هرگز در وستروس دریافت نمی‌کند. وقتی که به شمال می‌آید، در مقابل نایت کینگ و مردگانش می‌ایستد، فداکاری می‌کند و بازهم عشقی از سوی مردم نمی‌بیند، طبیعی است که شیوه‌ی خشن‌تری را اتخاذ می‌کند. به نظر می‌رسد حکومت با «ترس» تنها انتخابِ باقی‌مانده بود، اما راهی غیر از نسل‌کشیِ مردم کینگزلندینگ وجود داشت که ملکه اژدها باید به آن فکر می‌کرد. همین موضوع باعث باعث شده برخی نه با ماجرای ملکه دیوانه بلکه با کشتار شهروندان و شخصی کردن قضیه با مردم عادی، مشکل داشته باشند.

 

آتش و خون

دلایل غیرقابل انکاری برای پذیرشِ تحول شخصیتی دنریس وجود دارد. حقیقت این است که هیچ کس در این دنیا خوب نمی‌ماند. قهرمان بودن او در فصل‌های گذشته سریال گیم آف ترونز، دلیل بر این نیست که هرگز نیم‌رخ تاریکش را نخواهیم دید. تبدیل دنریس به آنچه که الان هست، ملکه خاکسترها و ملکه دیوانه، یا هرچه که دوست دارید او را بنامید، اجتناب‌ناپذیر بود. چه خوشتان بیاید و چه نه، این اتفاقی بود که می‌افتاد اما آنچه که عده‌ای را ناراضی، عصبی و آشفته کرده، نحوه اجرای این ماجرا در فصل هشتم است. فصلی که شخصیت‌ها فرصت نفس کشیدن هم در آن ندارد، مثلاً بیشترین ضربه به دنریس فقط در طول 2 قسمت وارد شد. کشته‌شدن ریگال، از دست رفتن جورا (که حالا مرگش برای حفظ جان کالیسی بی‌معنی شده) و اعدام میساندی، همگی مانند کاتالیزگر واکنشی انفجاری بودند که در ذهن دنریس شکل گرفت.

 

اما هرجا که شورانرهای سریال سخن می‌گویند، به این فکر می‌افتم که چگونه امکان داشته این دو نفر، محبوب‌ترین سریال تاریخ را رهبری کنند؟ اگر واقعاً به اثر و طرفدارانش علاقه داشتند، وقت بیشتری صرف پرداختِ خطوط داستانی می‌کردند. بخشِ بزرگی از مشکلات فصل هشتم، هیچ دلیلی جز خلاصه کردن دو فصل نهایی در 13 اپیزود ندارد. شک نکنید که شبکه HBO به تولید چند فصل دیگر راضی بوده و امکانات و بودجه کافی برای ادامه‌ی کار داشته است اما «دن و دیوید» آرزوهای بزرگ‌تری داشتند و خود را به «بازی تاج و تخت» محدود می‌دیدند. طبق توضیحات د. بی. وایس، دنریس تصمیمی خودجوش و ناگهانی برای نابودی مقر پادشاهی گرفته و قضیه را شخصی کرده است. (ویدیوی بالا را ببینید) اینکه معنی «قضیه را شخصی می‌کند» چیست را باید از آقای وایس پرسید. نمی‌گویم مردم عادی کینگزلندینگ بی‌گناه و معصوم هستند اما چه واقعاً کاری کردند که مستحق تسویه حساب شخصی با ملکه‌ای باشند که هرگز فرصت شناختش را نداشته‌اند؟ اگر قرار است تسویه حسابی انجام شود، دنریس باید مستقیماً رد کیپ را هدف قرار می‌داد چراکه به‌خوبی می‌دانست سرسی در آنجا مستقر است. آیا نابودی رد کیپ یا اعدام سربازانِ لنیستر برای سیر شدن حس انتقام، کافی نبود؟ اگر دنریس می‌خواهد با «ترس» حکومت کند، مشکلی وجود ندارد اما سوال مهم‌تر این است که وقتی همه را طعمه‌ی آتش کرده، دقیقاً می‌خواهد برچه کسی حکمرانی کند؟ در اپیزود «ناقوس ها» تیریون خطاب به دنریس می‌گوید:

مردمی که در این مکان زندگی می‌کنند، دشمن تو نیستند. آن‌ها هم بی‌گناه به شمار می‌روند، همانند مردمی که در شهر مرین آزاد کردی. – تیریون لنیستر

اما دنریس چنین دیدگاهی ندارد. او سخن تیریون را نمی‌پذیرد و مردم وستروس را دشمن خود می‌داند، چراکه آن‌ها مانند مردم خلیج برده‌داران به او احترام نمی‌گذارند و او را نمی‌پرستند. شرایط سیاسی و اجتماعی در وستروس، بسیار متفاوت است و اینکه دنریس انتظار دارد رفتار مردم این قاره با مردم آن‌سوی دریای باریک یکسان باشد، کاملاً غلط به نظر می‌رسد. از طرفی به داستانِ جان نگاه کنید. او توانست کاری را با مردم آنسوی دیوار کند که کمتر از معجزه نیست. او کسانی که دشمن دیرینه‌ حساب می‌شدند، از شمال واقعی به این سوی دیوار آورد، به آن‌ها پناه داد و جانش را هم برایشان فدا کرد. او قلب و ذهن مردم را به دست می‌آورد، یعنی همان کاری که دنریس از انجامش در وستروس عمیقاً ناتوان است. البته بازهم مسئله‌ی تقدیر مطرح می‎شود که دنریس را به مرز جنون رسانده است. او فکر می‌کند که هیچ کس جز خودش، شایستگی تکیه زدن بر تخت آهنین را ندارد. بنابراین حضور جان، تهدید بِلقوه‌ای به شمار می‌رود.

تیریون کینگزلندینگ

ماجرای «ملکه دیوانه» زمینه‌چینی کافی را در طول 8 فصل داشته اما متاسفانه از کوتاه بودن آخرین فصل ضربه دیده است، شخصاً هیچ مشکلی با تبدیل شدن دنریس به شرور داستان ندارم چراکه همواره آمدنِ آن را حس می‌کردم، اما نحوه‌ی اجرا و پرداخت این بخش داستانی را به زبان خودمانی‌تر هول هولکی می‌دانم. امکان ندارد این فصل را تماشا کنید و متوجه شتاب، بی‌اهمیت شدن جزئیات و نویسندگی بی‌دقتِ و سرسری نشده باشید. دنریس که تا فصل قبل می‌گفت «نمی‌خواهم ملکه خاکسترها باشم» اما حالا یک قاتل تمام عیار می‌شود. کسی که بخاطر کشته شدن یک بچه‌چوپان توسط اژدهایانش، آنان را به بند می‌کشد و مدت‌ها زندانی می‌کند، حالا خودش بر سر مردم کینگزلندینگ که تعدادی زیادی‌شان بچه و زن بی‌دفاعند، آتش می‌ریزد. شاید مارتین از ابتدا در نظر داشته مثل همیشه کلیشه‌شکن باشد و قهرمان قصه‌اش را متحول کند، اما آن چیزی که حقیقتاً به آن توجه نشده، مسیر رسیدن به این تحول و جنون است. بی‌شک سریال هم می‌توانست با صرف زمان بیشتری، ماجرای ملکه دیوانه را به شکلی قابل قبول برای مخاطبان تلویزیونی به تصویر بکشد. باتوجه به تمام مواردی که در این مقاله اشاره کردیم، همیشه این ترس که دنریس چهره واقعی‌اش را نشان دهد، وجود داشته است و فقط نیاز به کمی توجه دارد. به نظر می‌رسد که این حادثه همواره اجتناب‌ناپذیر بوده، بنابراین تبدیل دنی به ملکه دیوانه از دیدگاه منطقی قابل پیش‌بینی بود، با این وجود، می‌توان ادعا کرد که نحوه‌ی اجرای آن توسط شورانرها بی‌ عیب و نقص نیست.

می‌توانید در نظرسنجی زیر شرکت کنید. بد نیست بدانیم مخاطبان سریال درباره خلقِ ملکه دیوانه چه فکر می‌کنند؟
منبع Polygon آی پیرامید
مطالب مرتبط

15
بخش دیدگاه‌ها

avatar
7 گفت و گوها
8 پاسخ‌ها
0
 
جدیدترین دیدگاه
داغ‌ترین قسمت دیدگاه‌ها
9 تعداد نویسندگان
mahdiعليmeysamسپهرحمید افرادی که آخرین نظرات را داده‌اند
جدیدترین قدیمی‌ترین بیشترین رای
سپهر
کاربر مهمان
سپهر

به نظر من نهادن صفت دیوانه به دنریس کاملا اشتباهه و خیانته. یک پرسش ایا همه شخصیت ها و فرمانروایان این سریال کشتار نکرده اند ؟؟؟ ند استارک همون فصل اول خیانت کاران رو گردن نمیزد ؟؟؟ ایا بخششی در کار بود ؟؟؟ سرسی چقدر کشتارر کرد ؟؟؟ چقدر بی گناه کشت ؟ هتا باعث مرگ بچه ی خودش شد ، مگر همین خاندان استارک ها و کل سربازانش رو تکه تکه نکردند ، مگر پدر تریون نمیخواست بچه خودش رو بکشه ؟؟؟ مگر همین جان همه ی کسانی که بهش خیانت کردند رو اعدام نکرد هتا یک کودک رو !!!!!!!!!! اگر از قضییه دلرحمی بخوایم استفاده کنیم میتوانست ان کودک رو ببخشه . در ضمن در مورد تارگرین ها اگر هر کدام از خاندان های این سریال چنین قدرتی ( اژدهایان ) داشتن ، چنین قدرت ماورایی دستشون بود و در اختیار داشتند ایا بدتر از این رو سر همه مردم نیاوردند ؟ در کل اگر بخواهیم بخاطر کشتار دنریس رو دیوانه بنامیمم پس همه این شخصیت های سریال… ادامه نظر را بخوانید »

حمید
کاربر مهمان
حمید

بله جان قاتلین خودش رو اعدام کرد، ولی قاتلینی که خالی از حس پشیمانی و سرشار از حس کینه و نفرت بودن حتی همان کودک!
جان نه برای قدرت اینکار رو کرد نه از روی کینه، صرفا به جهت برقراری نظم و قانون

hamed
کاربر مهمان
hamed

کسی به این فکر کرده که ممکنه کار برن باشه؟
چند دلیل:
1- بازیگر نقش برن گفته فصل آخر مردم از من متنفر میشن
2- تاثیرات برن رو تو گذشته دیدیم: یکی وقتیکه باباش داشت از اون صخره ها بالا میرفت صداش کرد و وقتی باباش برگشت چیزی ندید، یکی توی جریان هودور، یکیم وقتیکه گفتن پادشاه دیوونه یه صداهایی میشنیده و فقط میگفته اتیش بزنین
3-جایی که برن پیش اون درخت بود گفت میتونم راه برم گفت نه فقط میتونی پرواز کنی
4- به اون درخت گفت چرا با نایت کینگ میجنگین که جواب شنید فقط به خاطر زنده موندن تو
5- نایت کینگ جان و بقیه رو ول کرد فقط رفت سمت برن که اونو بکشه قطعا دلیلش خیلی بیشتر از اینه که برن تو تاریخ بوده و تاریخ رو حفظه
6- با این کارش جان و دنریس میفتن به جون هم و در اخر برن که پادشاه میشه

شایان
کاربر مهمان
شایان

از نظر من صرفا چون پدر دنریس دیوانه بوده،حالا هر حرف و عمل دنریس که برگرفته از خشمش میشه رو دلیلی بر دیوانه بودنش میذارن.مثلا اگر دنریس بخواد اربابان یونکای یا میرین رو آتش بزنه و کلا دشمناشو بسوزونه کار وحشیانه ای کرده.در صورتی که هر کسی میخواد دشمناشو نابود کنه و حالا در نظر بگیرید کسی که اژدها داره با چه روشی این کار رو میکنه.در فصل ۷ و ۸ بطرز عجیبی خیلی از شخصیت ها مثل تیریون و واریس احمتر شدن.برن که قرار بود خیلی به درد بخور باشه کاملا منفعل بود.جان اسنو هم که همش تو کار راستگویی و شرافت بود و … .حالا تمام این تحولات سخصیت ها بر سر دنریس خراب شد و اون هم تابع این تغییرات شد در صورتی که خیلی غیر منطقی پیش رفت.خلاصه تبدیل دنریس به شخصیت منفی و انجام اعمالی مثل کشتن مردم بیگناه رو اصلا قبول نمیکنم و تنها دلیلش رو مبنی بر ضعف فیلمنامه و دشمنی شورانرها (بقول شما) با دنریس برای پایان سریال میبینم.

Abdolali
کاربر مهمان
Abdolali

به نظر من دلیل اصلی همون نبود احترام تو وستروس هست. از وقتی که این شخصیت با کال دروگو ازدواج کرد همیشه تو مرکز توجه بود بعد از تولد اژدها هم تقریبا شد خاص‌ترین شخصیت سریال. حالا همچین کسی میاد وستروس ، جایی که همه از خانواده‌ش بدشون میاد حالا مهم نیست چقدر آدم خوبی باشه. این چندتا قسمت فصل هشتم هم جوری نشون داد که حتی مشاورانش هم که باید بیشتر از هر کسی بهش احترام بزارن دیگه مثل قبل نیستن مثلاً تیریون اعتراف می‌کنه که از دنریس می‌ترسه. حالا همچین کسی میبینه که عشق و احترامی در کار نیست ولی ترس و وحشت (چه از سپاهش باشه چه اژدها) داره جواب میده پس اونو به حد اعلا می‌رسونه.

حمید
کاربر مهمان
حمید

ممنون از جناب موسوی بابت تحلیل جذابشون👌 چند نکته ای رو عرض میکنم در این رابطه: در اینکه شتابزدگی در روایت اتفاقات در فصل ۸ وجود داره، اصلا شکی نیست، کاملا ملموسه ولی در خصوص دیوانه شدن دنریس یا به عبارت دیگه فروپاشی شخصیتی که از اون سراغ داشتیم میشه اینجوری به موضوع نگاه کرد که در گذشته دنریس هیچوقت در چنین شرایطی نبوده تا بشه قضاوتش کرد در تمام ۷فصل گذشته دنریس خودش رو محق میدونسته برای حکومت، چه به دلیل تارگرین بودن و چه به خاطر تمام کارهای مثبتی که در جنوب انجام داد ولی الان خیلی از ملزومات حکومت خودش رو از دست داده، بادیگارد همیشگیش (سر جوراه)، نزدیکترین مشاورش(میساندای)، بازوهای قدرتش که فرزندانش بودن(۲ اژدها) دنریس حتی تیریون رو هم از دست داده ولی مهمترین چیزی که دنریس از دست داد، مشروعیتش بود! بله مشروعیت، چیزی که به جان تعلق گرفت، فردی که از قضا هم انسان خوبیه، هم بسیاری کار مثبت در شمال انجام داد در شرایط فوق العاده سخت تر، بدون در اختیار داشتن… ادامه نظر را بخوانید »

سپهر
کاربر مهمان
سپهر

جان اسنو پس از مرگش عملا هیچ کاری انجام نداد و عملا خنثی بود در جنگ با رمسی بولتون هم در اصل شکست سختی خورد و اگر سرسی با لرد بیلیش به داد او نرسیده بود همشون تکه تکه شده بودند و شاید پوستش کنده شده بود … یکی از اقدامات وی هم نقشه احمقانه برای بردن یکی از سپاهیان مرده ها به پیشگاه سرسی بود در این راه عملا یک اژدها دنریس از بین رفت . . . و هیچ کمکی هم دریافت نکرد در مورد دنریس چند بار میتوانست وستروس کامل فتح کنه ولی رحم کرد ؟؟؟ در قسمت چهارم فصل 7 دیدیم اولنا تایرل میگه شهر و فتح کن و ماجرا رو تمام کن .. با سه تا اژدها و لشکر کاملش یک روزه تمام بود … ولی بنا بر درخواست تیریون باز هم رحم کرد … جای دیگر پس از پیروزی بر شاه شب هم می توانست حمله کند با دو اژدها ولی باز هم به پیشنهاد تیریون دوباره رحم کرد و به محاصره شهر بسنده… ادامه نظر را بخوانید »

حمید
کاربر مهمان
حمید

ممنون از نظرتون👌، به چند نکته اشاره میکنم: در مورد جان فرمودید، بله جان فرزند نا مشروع شمال بود، ولی جسارت و شرافت ند استارک تو وجودش بود، صد البته در نبرد حرامزادگان دست پایین رو داشت، خودش هم میدونست، ولی با تمام وجود از خاندانش دفاع کرد، با نهایت عشق و از خودگذشتگی برای نجات برادرش تلاش کرد، در راه کمک به مردم آزاد شمال جانش رو هم گرفتند، اتفاقا خودی ها هم اینکارا کردند!! نه بادیگاردی داشت و نه اژدهایی، نه حکمرانی در شمال براش مهم بود نه پادشاهی هفت اقلیم ، بعد از مشخص شدن حقانیتش در پادشاهی بارها به دنریس سوگند وفاداری خورد در مورد دنریس، بله منصرف شد ولی موقت، چون خطر بزرگتری در شمال در کمین بود، نایت کینگ فقط برای نابودی وینترفل نیامده بود! خطری بود برای همه، فکر کنم فراموش کردید که ابتدا جان حسن نیت نشاون داد و به دیدار دنریس رفت با اینکه میدونست که کار خطرناکیه، با اینکه مخالفت قبایل شمال رو به همراه داشت، بله دنریس میتوانست به… ادامه نظر را بخوانید »

سپهر
کاربر مهمان
سپهر

سپاس گدارم از شما کشته شدن شاه شب بوسیله ی اریا ییکی از نقاط فاجع باره رمان بودش که اعتراضات فراوانی رو به همراه داشت … شاه شب در مقابله فولاده والرین اسیب پذیر بود بلاخره هر کسی میتوانست به او این ضربه ر واردد کند … اگر هم دقت کنید سم هم یک وایت واکر رو نابود کرده بود … بلاخره میتوانست بی تفاوت باشد و لشکرش رو برای نبرد با شاه شب در قلعه وستروس اماده کند جایی که بهتر هم میتوانست دفاع کند و البته با سه اژدها کاملا دست برتر رو داشت در ضمن شاه شب بدون داشتن اژدها همیشه پشت دیوار می ماند . و این یک نقشه احماقه بود از سوی جان که شاه شب رو اورد بسوی وینترفل . در مورد نبردش با بولتون دست پایین تر رو نداشت بلکه رمسی بولتون هوشیارتر و جسور تر عمل کرد و جان احساسی و احمقانه داشت کل لشکرش رو نابود میکرد . و اگر هم در مورد تاج و تخت و حقاانیت بخوام بگم کسی… ادامه نظر را بخوانید »

meysam
کاربر مهمان
meysam

سلام اولا جان پادشاه حق هست حالا دنربس هر کاری هم که کرده باشه باز جان وارث تاج وتخته ولی خودش گفت که این مقام رو نمخواد پس دنریس با خیال راحت میتونه ملکه بشه ولی این که میگویید جان نقشه احمقانه کشید که یکی از ارتش مردگان رو برای سرسی ببره و در این راه یک اژدهای باارزش از دست رفت مخالفم چون که جان این نقشه رو نکشید بلکه ترییون لنستر دست راست دنریس این نقشه رو کشید و در جنگ حرامزادگان اگه سانسا به جان میگفت که ارتش ویل در راه است جان هم با نصف ارتش رمزی به جنگ اون نمیرفت پس اگه جان شکست خورد مقصر سانسا بود که بعد از جنگ از جان معذرت خواهی هم کرد به خاطر نگفتن این قضیه و این درست نیست که میگین جان بعد از زنده شدن کاری نکرد چون در جنگ حرامزادگان مردم شمال دیوار یا همون وحشی ها به خاطر جان اومدن با رمزی جنگیدن یا همین دنریس به خاطر جان اومد به شمال تا با… ادامه نظر را بخوانید »

علي
کاربر مهمان
علي

نقاب از چهره ی دنریس در فصل ٨می افتد ،وکاملا مشخص میشود که هیچ تفاوتی نه تنها با پدر خودش ندارد حتی کارهایی که در فصل ٨انجام میده نشان دهنده ی این هست که به مراتب بدتر از پدرش بوده ،چرا که پدرش در زمان قدرت هر کس که مطابق رفتار او نبود را اتش میزد ولی دنیرس برای اینکه بخواهد به تخت وستروس برسد باید متحدانی را برای خودش در نظر میگرفت ،کسانی که در اون طرف دریای باریک بودن ونه لنیسترها یا همون جنوبی ها و نه استارک ها یا همون شمالی ها ارتباطی با انها نداشتند ،پس اگر با برده داری مبارزه میکنه نه اینکه واقعا به ذات دلش برای اونها بسوزه چرا که همون برده ها به شکل دیگری این بار برای دنیرس خدمت میکنن،یا حتی ان دختر (میساندی)هم قبل از دنیرس در اون شهر نقش مترجم وبه نوعی خودش برده ی بزرگان بود،حال وقتی پیش دنیرس اومد چه چیزی تغیر کرد ؟جزاینکه باز همون نقش مترجم را این بار برای دنریس بازی کرد ،تازه در… ادامه نظر را بخوانید »

mahdi
کاربر مهمان
mahdi

به نظر من فقط خواستند تمومش کنن سریالو. اینکه دنریس رفتارهای غیرمنتظرهای داشت درست ولی تصمیماش هیچ وقت بر علیه مردم بی گناه نبود. خوب میدونی این واسه بیینده ای که 8 سال با این شخصیت زندگی کرده بود سخت بود. به نظر من در حق این شخصیت بی انصافی کردن همین طور در حق جان اسنو.با اینکه نویسنده سعی کرده بود همه چی رو اخرش زیبا جلوه بده و بگه که هرکسی به اونچه که ارزوشو داشت رسید ولی با از بین بردن دو قهرمان این سرال یعنی جان و دنریس رسما گند زد. من شک ندارم شک اون زمانی به مخاطب تبدیل شد که میساندری رو سرسی گردن زد اخه واسه چی سرسی بد بود ولی احمق نبود خوب میدونست باخته ولی چرا بخواد هرس دنریس رو در بیاره و حماقتهایی که نویسنده بچه گانه و بدون فکر گند زد به اخر این سریال.