سریال Game of Thrones: وقتی نویسندگان نمی‌دانند چطور از شخصیت‌ ها بهره بگیرند

6

با پخش قسمت سوم فصل آخر و هشتم سریال Game of Thrones، آنچه بسیاری از طرفداران قدیمی از آن ترس داشتند، خود را به شکلی هویدا کرد که دیگر نمی‌توان انکارش کرد. طبق شواهدی که تاکنون داریم، ماجرای نایت کینگ و شب طولانی فعلاً به پایان رسیده است. برخی امید دارند که سریال در سه قسمت باقی‌مانده بازهم به این موضوع اشاره داشته باشد و همه را غافلگیر کند. با این حال، به نظر می‌رسد که طبق فرض کنونی، باید جنگ پادشاهی بین شخصیت‌هایی مانند دنریس و سرسی را مسئله‌ی اصلی نویسندگان سریال بدانیم. مشکلات سریال از جایی نشات گرفته که بخش مهمی از دنیای مارتین، یعنی پیش‌گویی‌ها، سِحر و جادو و نبوغ و قدرت شخصیت‌ها، به شکل قابل توجهی زیر سوال رفته است. برخی می‌گویند این سریال و داستانش چیزی جز «تاج و تخت» را هدف قرار نداده و همانند نامش، درباره بازی بی‌سر و ته‌ای است که در آن، انسان‌ها به جان هم افتاده‌اند! باید شک کرد که آیا این مخاطبان عزیز، همان سریالِ پخش‌شده از شبکه HBO را تماشا کرده‌اند؟

محل تبلیغات شما

محل تبلیغات شما

*توجه کنید که بخش‌های مهمی از داستان سریال در ادامه فاش می‌شود و خطر اسپویل وجود دارد.

 

فصل هشتم Game of Thrones

نویسندگان نشان داده‌اند که توانایی استفاده‌ی صحیح از برخی شخصیت‌های کتابِ مارتین را ندارند. این یک حقیقت است، گرچه این حقیقت بیش از هر چیزی، شجاعتِ پذیرش را می‌طلبد. در چند فصل اخیر، سریال تعریفِ عامه‌پسندانه‎تری از قهرمان‌گرایی ارائه کرده است و عده‌ای هم این رویه را می‌پسندند. به همین سبب، کشته شدن نه‌چندان منطقی نایت کینگ به دست آریا و نادیده گرفتن بخشِ داستانی جان و دنریس، برای عده‌ای از تماشاگران تبدیل می‌شود به هیجان‌انگیزترین بخش فصل هشتم «گیم آف ترونز». باعث می‌شود که برخی به او لقب‌های الکی مانند «دختر خداکش ند استارک» بدهند. کشته شدن عجولانه‌ی لیتل‌فینگر می‌شود اثباتی بر خفن‌ بودن آریا به عنوان یک قاتل بی‌چهره و همچنین دلیلی بر ذکاوت شخصیت سانسا استارک. به همین خاطر برای این افراد سوال پیش نمی‌آید که چرا تیریون این همه پسرفت کرده و به یکی از احمق‌ترین کاراکترها تبدیل شده است. دیدگاه همه قابل احترام است اما به نظر نمی‌رسد بتوان دفاعی که کورکورانه یا از روی علاقه‌ی شدید باشد، مورد قبول دانست. چنین ایرادات منطقی در برخی از اپیزودهایِ پیشینِ سریال به چشم می‌خورد، اما تا این حد آشکار نبود. با پخش قسمت سوم، این حس ایجاد شد که نویسندگان، بالاخره آنچه نباید می‌کردند، انجام دادند و آن افتضاحِ غیرقابل چشم‌پوشی که آمدنش پیش‌بینی می‌شد، به بار آورده‌اند. (فعلاً که این طور است، باید اپیزودهای بعدی را هم مشاهده کنیم تا مطمئن شویم یا شاید همه چیز دگرگون شد!) نمره تماشاگران به قسمت «شب طولانی» یا همان نبرد وینترفل، در وبسایت IMDb در زمان نگارش مقاله، ۸٫۹ است و همین‌طور امتیاز ۷۵% در راتن تومیتوز ثبت شده که در دسته‌ی ضعیف‌ترین نمرات تاریخِ سریال قرار می‌گیرد. این موضوع نشان از نارضایتی گسترده‌ دارد و بار دیگر نشان می‌دهد که عدم بهره‎گیری صحیح از شخصیت‌های داستان (فارغ از نورپردازی و بی‌منطقیِ حاکم بر آن) به چشم آمده است. نمره ۸٫۹ از سوی تماشاگران برای یکی از مهم‌ترین و موردانتظارترین اپیزودهای تاریخ سریال که از قضا قرار بوده عظیم‌ترین نبرد تاریخ تلویزیون را هم به تصویر بکشد، یعنی فاجعه.

چنین نمره‌ای برای هر سریال دیگر، شاید موفقیتی قابل توجه و دلخوش‌کننده باشد اما برای «بازی تاج و تخت»، موضوعی مهم‌ را اثبات می‌کند. با نگاهی به لیست اپیزودها، متوجه می‌شوید که ۳۸ اپیزود امتیازات بالاتری نسبت به «شب طولانی» کسب کرده‌اند (احتمالاً بیش از این هم سقوط خواهد کرد) پس مشکل از کجاست؟ آیا برخی از مخاطبان (چه موافق اپیزود و چه مخالف) نتوانسته‌اند به درکی جامع و قابل قبول از اپیزود برسند یا این موضوع اشتباهاتِ بزرگ سازندگان را بیش از هر زمانی، نمایان کرده است؟ آیا موضوع به همین سادگی است که برخی از تئوری‌ها درست از آب درنیامده و قصر رویاها و انتظارت عده‌ای، فرو ریخته؟ پس این همه توجیه و دلایل غیرمنطقیِ مختلفی که در گوشه و کنار فضای مجازی مشاهده می‌کنیم برای چیست؟ قطعاً باید عقاید هر فردی را محترم شمرد، اما انکار کردن ضعف‌های این اثر کار نسنجیده‌ای است. انتقاد از سریال به دلیل کینه‌ی شخصی (!) با سازندگانش نیست، چراکه ظرافت و عظمتِ دنیای عمیقی که مارتین بنا کرده، ما را مجبور می‌کند سریال را متفاوت از آثار دیگرِ مدیوم تلویزیون مشاهده کنیم. در مورد سریال Game of Thrones فقط نمراتِ مخاطبان و منتقدان شاید نتواند معیاری کافی باشد، بنابراین با نگاهی به عملکرد نویسندگان، می‌توان دلایل مثلِ روز روشنی، برای این افتِ کیفی پیدا کرد. در حقیقت، ما به تماشای سریالی که نمی‌داند چگونه از شخصیت‌هایش استفاده کند، چه می‌گوییم؟ امروز نه.

اما مشکلات فصل هشتم Game of Thrones ابداً مربوط به همین فصل نیست، چراکه به راحتی می‌توان نشانه‌هایش را در فصل‌های قبلی و شیوه‌ی پرداختِ شخصیت‌هایی که به نبوغ یا قدرت‌های جادویی معروف بوده‌اند، یافت. شخصیت زیرک و مرموزی مانند لیتل‌فینگر را در سریال داشتیم که نزاع استارک‌ و لنیستر را کلید زده بود و می‌خواست از پلکانِ هرج‌ومرج بالا رود. لرد واریسی که شبکه‌ی گسترده جاسوسانش قدرت می‌گرفت، تیریونی که استراتژی نبردش فوق‌العاده بود و حتی قدرت‌های مرموز و جادویی ملیساندرا. این‌ها شخصیت‌های کم‌ارزش و فاقد اهمیتی نیستند. اعمال آن‌ها تاثیرات به سزایی در شکل‌گیری وضعیتِ کنونی وستروس داشته است. مشکل از جایی در سریال ریشه دواند که نویسندگان سریال سعی کردند، خیلی از مسائل را برای تماشاگری که می‌خواهد بلاک باستری مارول‌گونه تماشا کند، ساده‌سازی کنند. در سه فصل گذشته شاهد این بودیم که «دیوید بنیاف» و «دی. بی. وایس»، خیلی از مسائل مربوط به پیش‌گویی‌های جادویی و مشاوران باهوش را کنار گذشته‌اند. شخصیت‌هایی که در ابتدا با نقشه‌های هوشمندانه خود پا به میدان می‎گذاشتند و بر روند اتفاقات تاثیر فراونی داشتند، به تدریج کنار گذاشته شدند، از قدرت‌شان کاسته شد و دیالوگ‌های کمتری دریافت کردند.

بگذارید با مثالِ واریس شروع کنیم. هدف اصلی این شخصیت این بود که زندگی بهتری برای رعیت‌ها و مردم عادی رقم بزند. او دنبال چیزی بود که به نفع قلمروی پادشاهی باشد. او مشاور پادشاه دیوانه (اریس دوم) بود. پس از پیروزی قیلم رابرت براتیون، به دربار او پیوست و حتی جاسوسان خود را به دنبال دنریس تارگرین فرستاد اما در نهایت، دنریس را به عنوان ملکه‌ی خودش معرفی کرد. واریس آدمی بسیار انعطاف‌پذیری است و قدرتش را از دانشی به دست می‎‌آورد که جاسوسانش به او داده‌اند. همچنین باید اشاره کنیم که در صورت نیاز، او قتل‌هایی هم در کتاب مرتکب می‌شود، مثل کشتن پایسل و همچنین کوان لنیستر که با هدف حفاظت از تیریون بوده است. در سریال، کایبرن کسی است که پایسل را می‌کشد و سرسی هم کوان لنیستر را در ماجرای منفجر کردن سپت بیلور، از بین برد. بنابراین در سریال، نسخه پاک‌تری از واریس را می‌بینیم که البته از میزانِ تعهد او به هدفش کم کرده است.

بخشی از این موضوع را می‌توان به این شکل توجیه کرد که نویسندگان سریال، اصرار و تمرکز بیشتری روی قهرمانانی فیزیکی مانند جان اسنو و آریا استارک دارند. به پایان سریال نزدیک می‌شویم، بنابراین فرصت چندانی برای اجرای نقشه‌های واریس باقی نمانده و احتمالاً باید در کتاب‌های جرج مارتین به دنبال آن بگردیم. واریس اخیراً هیچ فرصت ویژه‌ای برای اغوای شخصیت‌های دیگر، که یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های اوست، نیافته است. در قسمت سوم فصل آخر، او به همراه تیریون به سردابه‌ها رفت و هیچ‌کدام از این دو نفر، شک نکردند که ممکن است مردگان از قبرها بیرون بیایند! این یعنی دستِ کم گرفتن هوش این دو نفر و احمق‌کردنِ عمدی آنان برای دست یافتن به صحنه‌ای غافلگیرکننده!

در چند فصل گذشته، یک الگوی تکراری و قابل تشخیص را دیده‌ایم: سازندگان سعی کرده‌اند شخصیت‌هایی مانند تیریون و واریس را توخالی و کم‌هوش نشان دهند و به همین وسیله، کار خودشان را برای غافلگیر کردن مخاطب آسان کنند. به همین دلیل است که نایت کینگ پس از قرار گرفتن در معرض آتش ذوب‌کننده‌ی اژدها، سالم بیرون می‌آید. هیچ دلیل و راز بزرگی پشت این قضیه نیست (او یک تارگرین نیست، ببخشید نبود!) فقط به این دلیل در سریال گنجانده شده که باحال و سرگرم‌کننده است. این موضوع را می‌توان به نحوی، استعاره‌ای از رحلتِ شخصیت‌های باهوش در دنیای مارتین دانست.

مارتین قبلاً در مصاحبه‌ها و حتی در بلاگ شخصی‌اش، تیریون را به عنوان شخصیت موردعلاقه‌اش معرفی کرده و گفته از نوشتن دیالوگ برای او، لذت می‌برد. اما متاسفانه این کار، وقت‌گیر است. به همین دلیل، سازندگان سریال از فصل ۵ به بعد، دیالوگ‌های خودشان را برای تیریون نوشتند که منجر به افت شخصیتی او شده است. بدبختی اینجاست که تیریون به راحتی از سرسی فریب می‌خورد و دروغ‌های او را باور می‌کند. او به دنریس، مشاوره اشتباهی می‎دهد که نتیجه‌ای جز از دست رفتن متحدانشان ندارد. وضع آنقدر خراب است که می‌توان خیلی از اشتباهات و شکست‌های فصل‌های گذشته را به شخصیت تیریون نسبت داد. مثلاً نقشه تیریون در فصل ۷ که طرفداران انتقادات زیادی به آن وارد کرده‎اند، در نظر بگیرید. این نقشه موجب شد زمینه‌ی درگیری‌ها و نبردهای عظیم فصل ۸ شکل بگیرد و از طرفی، سرسی مدت بیشتری زنده بماند تا تنش‌ها افزایش یابند. اما همه‌ی این‌ها به قیمتِ از دست رفتن هوش و منطقی که از تیریون سراغ داشتیم، تمام شده است. البته باید امیدوار بود که در سه قسمت باقی‌مانده، تیریون نقش حیاتی‌تری را بر عهده بگیرد. در قسمت دوم فصل آخر، دیدیم که بحث‌های زیادی پیرامون ذهنِ تیریون و لیاقت او برای باقی ماندن در مقام دستِ ملکه به وجود آمد. طوری که انگار خود نویسندگان هم می‌دانند او را به یک احمق و ساده‌لوح تبدیل کرده‌اند. پس اگر احتمالاً روزی فرارسید که تیریون از نقشه بزرگش رونمایی کند، نباید چندان متعجب شد.

جدا از این، شخصیت ملیساندرا را داشتیم که به شدت برای تحقق یافتن پیش‌گویی و خدمت به خدای روشنایی، تلاش می‌کرد. او در نبرد بزرگ وینترفل به شمال بازگشت و به سِر داووس گفت برای کشتش زحمت نکشد، چراکه او قبل از سپیده‌دم خواهد مرد. ملیساندرا طوری حرف می‌زد که انگار مرگی حماسی در انتظارش است و در نهایت به آرزویش یعنی به ثمر رسیدن پیش‌گویی آزروآهای، خواهد رسید. اما چنین اتفاقی نمی‌افتد. در فصل هشتم، ماجرای آزور آهای اساساً ازهم فرو می‌پاشد و پاسخی به آن داده نمی‌شود. (امیدواریم در ادامه به آن پرداخته شود، در اپیزود سوم که خبری نبود)

طبق پیش‌گویی که سریال بارها به اشاره کرده، قهرمانی در «دود و نمک» دوباره متولد می‌شود و اژدهایان را از سنگ بیدار می‌کند. پس این توضیحات می‌تواند به جان یا دنریس اشاره کند. اما در نهایت می‌بینیم که ملیساندرا و بریک که هر دو خدمت‌گذار خدای روشنایی هستند، از جانشان می‌گذرند تا آریا موفق شود خود را به نایت کینگ برساند و او را نابود کند. صحبت او با آریا این بود که «یادته گفتم چشم‌های آبی رو میکشی، حالا وقتشه». پس آزور آهای اصلاً اهمیت خاصی در «شب طولانی» نداشت؟ ملیساندرا گفته در فصل ۶ گفته بود اگر کار خدای روشنایی با من تمام شده بود، تا الان مرده‌ بودم، اما کارش با من تمام نشده است. خب، پس حالا خدای روشنایی به هدفش رسیده؟ ملیساندرا در این نبرد، بدون اینکه توضیح خاصی بدهد، فقط در این اپیزود سر و کله‌اش پیدا می‌شود و سرانجام به زندگی خودش پایان می‌دهد. چنین موضوعی نشان می‌دهد که ملیساندرا و دیگر خدمت‌گذاران خدای سرخ، درباره پیش‌گویی اشتباه می‌کرده‌اند. یا فرض بعدی می‌تواند این باشد که نویسندگان یک بار دیگر، برای تمرکز بر شخصیت‌های محبوب، این بخشِ حیاتی از داستان (پیش‌گویی بزرگ) را نادیده گرفته‌اند.

این اولین باری نیست که در سریال Game of Thrones مرگ‌هایی بدون توجیه و ناگهانی را مشاهده می‌کنیم. مرگ پیتر بیلیش در فصل هفتم را به خاطر دارید؟ لیتل‌فینگر یکی از شخصیت‌هایی است که نویسندگان در طول فصل ۵ تا ۷، عاملِ اصلی ضعفش شده بودند و در نهایت او را به دست آریا استارک حذف کردند. (چنین اتفاقی هنوز در کتاب‌ها نیفتاده) البته در کتاب‌ها، سانسا استارک نیز رنگِ وینترفل را ندیده است و فقط در قلعه‌ی ویل پرسه می‌زند. اما در سریال، نویسندگان خط داستانی افتضاحِ رمزی بولتون را به وی تقدیم کردند. بدتر این است که لیتل‌فینگر را واسطه‌ای برای این ازدواجِ دردناک قرار دادند.

چنین تصمیمی باعث شد لیتل‌فینگر که تا آن زمان موی لای درز کارهایش نمی‌رفته، ناگهان تبدیل به شخصیتی احمق شود. او در سریال اعتراف کرد که نمی‌دانسته رمزی یک آدم روانی و مشکل‌دار است و سانسا را بدون شناختِ طرف مقابل، در اختیارش قرار داده است. اما این موضوع برای کسانی که لرد پیتر بیلیش را بهتر می‌شناسند، قابل درک نیست. چونکه فقط تصمیم سازندگان سریال، برای احمق جلوه دادن یکی از زیرک‌ترین شخصیت‌های وستروس بوده است. لیتل‌فینگر در این سریال سعی داشت آریا و سانسا را به طرز ساده‌لوحانه‌ای به جان یکدیگر بیندازد. پس از عدم موفقیت در اجرای نقشه، آریا او را اعدام کرد.

عجیب است اگر انتظار داشته باشیم سازندگان سریال، فقط در ۳ اپیزود باقی‌مانده تا پایان نهایی، وقت چندانی صرفِ پرداخت شخصیت‌های دیگر کنند. البته هنوز یک شخصیت مهم در بازی تاج و تخت باقی‌مانده که طرفدارن امید زیادی به او دارند: برن استارک. او کار چندانی در نبرد وینترفل انجام نداد، به جز اینکه در کلاغ‌هایش وارگ کرد اما احتمالاً با توجه به قدرت‌هایش، او از حوادثِ پیش‌رو، اطلاع داشته است. حتی یک تئوری جدید درباره برن منتشر شده که شاید توجیهی برای رفتارهای عجیب او باشد. آیا او می‌تواند اتفاقات گذشته را به نحوی تغییر دهد که همه چیز طبق میلش پیش برود؟ آیا نایت کینگ ربط عمیق‌تری به او دارد و بازخواهد گشت (هرچند که احتمال بسیار ناچیزی دارد)؟ برن توانست در قسمت سوم فصل آخر بر نایت کینگ پیروز شود اما به نظر می‌رسید که او همه چیز را برنامه‌ریزی کرده است. اینکه خنجر والریایی را در فصل هفتم به آریا داده بود، احتمالاً اتفاقی نیست. برن استارک یا کلاغ سه‌چشم شاید شخصیت محبوبی نباشد اما می‌تواند در آینده سریال، تاثیر به‌سزایی داشته باشد. او همان کسی است که می‌تواند هویت واقعی جان و ادعایش برای حکومت را تایید کند. باید منتظر ماند و دید که چه خواهد شد اما دور از انصاف نیست اگر بگویم سریال محبوب Game of Thrones تا همین جای کار هم، تعداد قابل توجهی از دنبال‌کنندگان خود را ناامید کرده است. این موضوع هم دلیلی ندارد جز ضعف‌هایی که در نویسندگیِ سه فصل اخیر وجود داشته است. حقیقتش، ما هم مشتاقِ پایانی هستیم که نه‌تنها راضی‌کننده باشد، بله با عقل و منطق هم سازگار شود و سوالات اصلیِ طرفداران را بی‌پاسخ نگذارد.

 

سخن نهایی: بخش‌هایی از این مقاله، برگرفته از وبسایت The Verge است. شما هم می‌توانید نظر خودتان را به اشتراک بگذارید. شاهد پخش فصل آخر یکی از برترین داستان‌های اقتباس شده در دنیای تلویزیون هستیم و عقیده داریم که «بازی تاج و تخت» به عنوان یکی از برترین و پرمخاطب‌ترین سریال‌های تاریخ، قطعاً مانند هر اثر دیگری باید مورد انتقاد قرار بگیرد. هرشخص نظری دارد، شاید شما با دلایل گفته شده در این مقاله موافق نباشید که در این صورت هم، دوست داریم نظر شما را بدانیم.
در انتها دعوت می‌کنم به موسیقی متن قسمت سوم به نام The Night King اثر رامین جوادی گوش فرادهید، تنها بخشی که از این سریال که نمی‌توان هیچ‌گونه ایرادی به آن وارد دانست:

 

همچنین بخوانید:
توجه: کپی‌برداری و هرگونه استفاده از مطالب، فقط در صورت ذکر نام و لینک مطلب مجاز است. در غیر این صورت شامل پیگرد قانونی می‌شود
منبع Verge آی پیرامید
مطالب مرتبط

6
بخش دیدگاه‌ها

avatar
4 گفت و گوها
2 پاسخ‌ها
0
 
جدیدترین دیدگاه
داغ‌ترین قسمت دیدگاه‌ها
5 تعداد نویسندگان
امین موسویSadeqحسینghostmeysam افرادی که آخرین نظرات را داده‌اند
جدیدترین قدیمی‌ترین بیشترین رای
meysam
کاربر مهمان
meysam

سلام نقدتون رو خوندم با این حرفتون کاملا موافقم که سریال اشکالات زیادی داره ولی دیگه اینقدرام بد نیست لرد وریس وتیریون از کجا باید میدونستن که مرده های توی سردابه زنده میشن وقتی هیچ شناختی در مورد اون ها ندارن اصلا تا به مدت قبل قبول نداشتن که همچین چیزی وجود داره اصلا و گول خوردن ترین از سرسی هم با این حالت قابل درک میشه اگه قبول داشته باشیم که سرسی هم سیاست مدار و فرد باهوش هست و نمیشه به راحتی سر از کارهاش درآورد در مورد لردبیلیش هم اون مثل همیشه کار خودش رو میکرد یعنی فریب افراد با زیرکی و هوش بسیار بالا ولی در این مورد اون قدرت برن رو دست کم گرفته بود اینکه تو اون دادگاه اگه برن نبود نمیتونستن خیانت لرد بیلیش رو به ادارد استارک ثابت کنند و همچنین قدرت آریا در فهمیدن دروغ های دیگران. که با تبدیل شدن به یک انسان بدون چهره به دست آورده بود و در آخر اینکه باید خط داستانی سریال با کتاب متفاوت باشه تا یه تجربه جدید برای بیننده ها باشه حتی اگه با کاهش زیبایی داستان روبه رو بشیم به هر حال مارتین که خالق این دنیا هست رو نمیشه با نوشته کس دیگری مقایسه کرد فقط کاش سریال طولانی تر میشد تا. بتونن شخصیت هارو کامل گسترش بدن و جواب… ادامه نظر را بخوانید »

ghost
کاربر مهمان
ghost

سلام. جزو اولین کسانی بودید که واقعیت این سریال رو گفتید… خوشم میاد مثل بعضیا تعریف بیخودی نمی ذارید توی سایت..
خالا نه فقط شما، همین که سریال در راتن تومیتوز و imdb چنین نمرات بدی گرفته خودش گویای این هست که سریال در چه وضعیته! چرا نبرد حرام زادگان با وجود اینکه اشکلاتی درش دیدیم چنین نمراتی نگرفت و امتیاز 9.9 گرفته ؟ لیتل فینگر هم همین قضیه بود، چنین شخصیتی ساخته مارتین اونوقت خواهرران استارک راحت میزنن میکشنش !! تیریون هم کلاً بی مصرف شده بود از فصل5

حسین
کاربر مهمان
حسین

با تمام قسمت نقد موافقم به غیر از قسمت رمزی بولتون که به نظرم خیلی نقش خوبی در سریال داشت. اما در کل قسمت های زیادی از فصل 7 و کلیات فصل 8 من رو نا امید کرد. من به شخصه از GOT انتظار یک سریال یا فیلم خوب سینمایی ندارم انتظار من فراتر از اینها بود. شاید اگر اسم GOT در میان نبود این مسائل اصلا مهم نبود اما کسانی که کتاب رو خوندن احساس من رو به 2 فصل اخیر کاملا درک میکنن.

Sadeq
کاربر مهمان
Sadeq

برن استاک خدای روشنایی (Lord of Light) هست، فقط توی همچین شرایطی میتونیم همه اتفاقایی که توی قسمت 3 افتاد رو توجیح کنیم. اینکه همه این اتفاقاتی که توی کل سریال افتاده تا الان همگی کار برن بوده و در واقع با تغییراتی که توی گذشته ایجاد کرده باعث شده نهایتا اون خنجر خاص که همون خنجریه که فصل اول همه جنگها یه جورایی به خاطر همون شروع شده توی سینه ی نایت کینگ فرو بره…